همه چیز خیلی ساده است اما ما ادما عادت داریم که همه چیز را سخت بگیریم، اعتقاد به وجودی که همیشه در زوایای مختلف زندگی ماست و گاهی وجودش را خواسته یا ناخواسته ندیده میگیریم و او هر بار خودش در گوشه ای نشان میدهد، بزرگ و نجیب و ساده و مهربان و بی هیچ توقعی و ادعایی. گاهی که دور میشوی می خواندت و گاه که نزدیکی نوازشت میکند، وقتی تنهایی درگوشه ای ارام منتظرت ایستاده و نظاره ات میکند و ارام به رویت لبخند می زند. هنگامی که مترود و متروک تنها افتاده ای به فریاد میخوانی اش و او ارام و صبورانه در اغوشت می کشد و تو بلند فریاد اشک و فریاد را در میشکنی. او همیشه این جاست و همیشه میکوشد که به تو نشان دهد تو تنها نیستی، چشمهایت را بگشا و او را در برگیر.

بی پایان و مهربان مرا به من حتی لحظه ای هم وامگذار.

۲۸ اپریل ۲۰۱۲، ۱۲ و ۲۸ دقیقه بعد از ظهر– بهار ۱۳۹۱، مانتری

ثبت وبلاگ جدید

همه چیز ساده است

سوال زندگی سوالی بوده که همیشه فرا روی بشر قرار داشته و همه همیشه دنبال جوابی برای ان بوده اند! اما به راستی این که هر فرد چقدر در زندگی توانسته به ان جواب بدهد دغدغه ای است که هر یک از ما درگیرش بوده است. زندگی مملو است از شادی ها و غم های ناپایان. گاهی ساعت ها و سالها شادی در لحظه ای از بین میرود و غمی سنگین جایگزینش میشود و گاه سالها غم را دیداری تازه کرده و شادی در لحظه ای متولد میشود. خاطره ها همه ی لحظه ها ی خوش و ناخوشی میشوند که در برهه ای از زمان فسیل میشوند و دیگر تغییر نمی یابند، همین عدم تغیر خاطره ها گاه شیرین و گاه زجر اور میشود. اما حقیقتی که همیشه بر جا می ماند این است که نه لحظه های خوش پایدارند و نه لحظه های غمگین برقرار. سخت ترین و طاقت فرساترین لحظه هاهم هرچند کند میگذرند و بدین ترتیب زندگی در تن زمان جاری می ماند. عبور از میان این لحظه های دشوار و صعب العبور گاه دشوار و ناممکن می نماید، اما همین است رسم و راه زندگی و نمی شود که نگذشت.

عبور از این تلخی ها پذیرش واقعیتی را می طلبد که همیشه در پی انکار انیم و باوری که به ان نمی رسیم، اما پذیرش واقعیت چه بسا زندگی ر ا جاری تر و اسان تر می سازد و این خود جهشی عظیم رو به تغییری بزرگ است که در هر خم از مسیر کمال یک پله انسان را به ازل نزدیک تر می سازد و این عروج شیرین تر است وقتی که همراهیه همراهی را درک کنی که نه تنهایت میگذارد و نه غمگینت.

۱۴ اپریل ۲۰۱۲

ساعت ۲۳:۰۰

گاهی وقتا یه بغصی تو زندگی هست که هیچ جوری نمی ترکه، گاهی وقتها یه حرفهایی هست که هیچ گوشی نمیشنوه، گاهی وقت ها یه غمهایی هست که هیچ وقت هیچ کس ازشون خبردار نمی شه، گاهی وقتها یه لحظه هایی هست که سنگینیش تو دل ادم هیچ وقت سبک نمیشه… گاهی وقت ها تو زندگی یه لحظه هایی هست که هیچ کس حرف ادمو نمی فهمه، گاهی وقتها یه لحظه هایی هست که زمان واسه همیشه متوقف میشه چون تو همه لخظه هایی که زمان میگذره فقط یه لحظه تکرار میشه، گاهی وقتها تو زندگی یه لحظه هایی هست که میخوای فقط مثل ابر بهار بباری و هیچ کس هیچ وقت بهت نگه عیب نداره اروم باش… گاهی وقتها تو زندگی یه لحظه هایی هست که هیچ کس دردت رو نمی فهمه، گاهی وفتا تو زندگی یه لحظه هایی هست که خود زندگی هم نمی تو نه جوابتو بده… گاهی وقتا یه لحظه هایی هست که حجم لحظه ها پره درده، فضای زمان غمیگینه و درد ادما بزرگ… گاهی وقتا تو زندگی یه لحظه هایی هست که همه ی غمهای عالمم تو دلت جا میشه و صدات در نمی یاد و تو سکوت مرگبار زمان فقط اروم اشک میریزی و زمزمه میکنی چرا بدون اینکه جوابی بگیری …

ساعت ۱ و ۴۳ دقیقه بعد از ظهر

۱۳ اپریل ۲۰۱۲

سلام

خدای نازنین سلام،

حالت چطور است، چندی است که مشغله ی زندگی مرا از نگاشتن به تو باز داشته است. می دانم که بهانه ی موجهی نیست اما ان چنان درگیر خودم بودم که کمتر به یادت افتادم. امروز که برایت مینویسم دلتنگ شدم، نمی دانم چرا و دلتنگ چه اما همان قصه ی قدیم من و دل است و تو که خودت بهتر از من میدانی. خوب خودت در چه حالی و چه میکنی با این همه بنده ی دردمند. همیشه وقتی در خلوت و ناراحتی خود با تو سخن میگویم تو هم سکوت میکنی و ارام به حرفهایم گوش میکنی، به گلایه ها و شکایت ها، ناراحتی ها و درددل ها، و گاه هم سپاس ساده ای که کمتر برزبانم می ایم، میدانی که کمی فراموشکارم و گاه خودخواه و میدانم که تو مرا میشناسی و از من به دل نمی

گیری. خدایا کمکم کن و ان چه خیر است در مسیر راهم قرار ده، خدایا لحظه ای هم مرا از سایه ی لطفت بی نصیب نگذار که سخت نیازمندم.

اغراق نکنیم!

پیرو سرو صداهای اخیر در رسانه ها مبنی بر ضد و خورد میان کارمندان سفارت جمهوری اسلامی افغانستان در واشنگتن دی سی این نکته مرا بر ان داشت تا در این زمینه قلم فرسایی نموده و با توجه به دوره ی کاراموزی ای که در ان جا گذارانده ام این مطلب را بنگارم. اندکی پیش خبری در وب سایت ها و وبلاگ های مختلف مبنی بر درگیری شدید میان کارمندان این سفارت نشر گردید. این امر در چند روز گذشته در میان شبکه های خبری به سرعت منتشرشد و افراد مختلف دیدگاههای گونه گونی را در زمینه ابراز داشتند.
سفارت افغانستان در واشنگتن یکی از سفارت خانه های کلیدی در غرب بوده و وفعالیتهای بسیاری در زمینه های مختلف اعم از اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اموزشی، زنان و دیگر بخشها انجام می دهد که در خور تامل است. هموطنان عزیز ساکن در امریکا و بزرگوارانی که از داخل کشور و یا دیگر کشورها به ایالات متحده امریکا سفر میکنند در صورت نیازشان به این نهاد دولتی رجوع میکنند تا مشکلات مربوطه را حل نمایند.
وسعت طیف کاری سفارت و پوششی را که این نهاد دولتی در ایالت های مختلف این کشور و برخی کشورهای جنوب امریکا نظیر برزیل میدهد، ستودنی است.
تجربه ی خوب و شناختی را که از همکاران در سفارت افغانستان در واشنگتن دی سی کسب کردم ذخیره ای ارزشمند از این ایام بوده است و ارتباطی که هنوز باقی است ذخیره ای ارزشمندتر.
نیک می دانیم که رسانه ها همیشه کار بزرگ نمایی یک پدیده را بر عهده میگیرند و با تمام توان به ان شاخ و برگ میدهند تا مخاطب بیشتری دریافت کنند. حال انکه در نشر یک خبر بی طرفی امری ملزم و ضروری است. در خبر اخیر که توجه گروههای مختلف را به خود بر انگیخته است ، جای نظر خود سوژه ها خالی به نظر میرسد و این امر بر صحت خبر تردید وارد میسازد.
انسان موجودی اجتماعی است، با سلایق و نظریه های متفاوت که این امر گاه باعث سوء تفاهمهایی در بین طرفین میگردد که عموما با گفتگو و باز کردن بحث مشکل رفع میگردد. به وجود امدن برخی بگومگو های لفظی امری است که در هر جا و هر محیطی امکان پذیر است اما همیشه این برخوردهای لفظی به دعوا و کتک کاری منتهی نمیشود. ادرارات دولتی و غیر دولتی هم از این امر مستثنی نیستند و گاهی ممکن است بین کارمندان ان اختلاف سلیقه هایی به وجود بیاید که با توجه به ضوابط و قوانین مربوط به اداره حل و فصل میگردد.
باتوجه به مدتی که در سفارت به ایفای وظیفه پرداخته ام و همکا ری نزدیکی که با همکاران ان داشته ام باید اذعان کنم که فضای ان را ارام و صمیمی یافتم و کارمندان ان را صبور و همکار و خوش برخورد . وظایف افراد مشخص بوده و هر فرد در چهارچوب کاری خود به اجرای نقش خویش میپرداخت. کارمندان سفارت در حد توان به رفع مشکلات هموطنان افغان می پردازند و در انجام این وظیفه کوتاهی نمی نمایند.
جای بسی شگفتی است که رسانه ها بدون حضور درصحنه ،بدون شناخت از شخصیت و و روحیات این کارمندان با جزییات بسیار دقیقی به شرح واقعه ای می پردازند که در صحت ان هیچ یقینی نیست.
کشوری که دهه ها جنگ را پشت سر گذاشته و میکوشد در مسیری گام بردارد که رو به طرقی است نیازمند همکاری و همراهی همگان بوده و انتقادهایی سالم، همراه با پیشنهاداتی سازنده را می طلبد. در این میان رسانه ها نقشی خطیر بر دوش دارند و رسالتی عظیم بر گردن تا تحقق این مهم را میسر سازند. رسانه ها باید از توان و نقش بالقوه ی خود در جهت مثبت و سازنده بهره برده و اگاهی های سالم و سازنده در اختیار همگان قرار دهند تا همگان رو به سوی ارامی و ثبات حرکت کنند.

به امید داشتن سرزمینی متحد و آباد.

فریب

پای عبور را بسته اند… نواهای تبعید شده به دخمه های تند انتقاد را یارای آوازی نیست. نگاه ملتمس درد در تلاقی با قساوت فاصله ها جان می سپرد و پای عبور ، حس سنگ آلود وهم را که مبتلای تردید است در ابقای تردد راسخ تر می سازد. سبعیت خصم الود، چادر تمام ندانستن های مجهول الهویه را بر سر حقایق مسکوتی که خسته از انکارند ، میکشد و درد می شکفد…. اخگر حقیقت گُر می گیرد و چادر فریب را به حکم خاکستر محکوم میکند… زمان همیشه پاسخ میگوید…!!!

م.ج

نه! شاید این گونه نبوده است و این تنها قضاوت باد است در لابلای گیسوان پر پیچ و تاب حزن که جز شانه ی درد بر مو نمیکشد. شاید هم خوش باوری و سادگی خیال است که تن به طنازی رویا  سپرده است  و هر بار در ختم،  با نگاههایی غبار آلود در مه زمان گم میشود.

خسوف تردید گاه چهره بر میگیرد و گاه چهره بر می تابد، ولی هر چه است حرکت ماه مابانه ی اندیشه که خرامان خرامان با هزار چرخ و ناز و تردید به پیش می رود، رفع ابهام یقین را دشوارترو محال تر می سازد.

تو برو … ولی جواب آفتاب هم با خودت …!!

مریم جعفری

واشنگتن دی سی

زمستان ۱۳۹۰ برابر با ۳۰ دسامبر ۲۰۱۱

۲۰ و ۸ دقیقه

یقه ی چشمهایم را رها کن… من که تقصیری نداشتم

بازهم مثل بعضی وقتها می آید گلویم را میگیرد و نمیگذارد که نفس بکشم، همانجا گیر میکند و هق هق میشود و همان جا جان میدهد… گاهی وقتها محکم می اید یقه ی چشمهایم را میگیرد و آنقدر می فشارد تا اشک سرازیر میشود… بعد هم گلویم را رها میکند و هم چشمهایم را. گاهی که هوای ذهن سوال آلود میشود، خویشتن با تردید یقین اندودش میکند و از کنارش آرام میگذرد. وقتی که رگبارهای تردید دیواره های یقین را به ترک تردید میشکافد، پرتوهای نمی دانم ها باز در خانه ی ذهن بیتوته میکنند و باز قرار را بی قرار میسازند… اینبار خودم مچ خودم را میگیرم و آسمان آرام می بارد…!

۲۱ مهر ۱۳۹۰

در وجود انسانیت مترددم

سالهاست، یا شاید حتی پیش از تولدم انسانیت را به دار اویخته بودند یا شاید چیزی به این نام هیچ گاه وجود نداشت و من بی انکه بدانم پای در زمینی نهادم که خاکیان ان دلهایی از جنس سنگ ، روانی کدر و آلوده و مریض داشتند.  من همچنان غرق در اوهام کودکی دنیایی نامحدود را میدیدم که مملو بود از خوبی و ادمک هایی را که تظاهر به خوبی میکردند باور میکردم.  زمان گاه کند و گاه پرشتاب میگذشت و مرا به پیش میبرد.. انقدر مرا دوانید تا سر انجام به برهوتی رسیدم که خودخواهی، جهالت، تکبر، نفرت، ریا، بی عزتی، و بی حرمتی کالای روز ان بود… جایی که دیگرنه ادمی باقی مانده بود که ادم باشد و نه رمقی بر جای بود که دنبال ادم بگردم. رخش چابک پای وقت به سرعت می تاخت ومیتازد و غبار و گرد و خاک زمان را به هوا بلند میکند. مادرم همیشه میگفت گذر زمان التیام دردهاست ولی من حالا میگویم گذر زمان فرصت غارت متای بی همتای جوانی و گاه آلایشی است که خیلی پیش از این ها به دار خودبینی و خودخواهی دیگرها به حراج رفته است.

هرچه بیشتر همراه وقت به پیش میتازم، کمتر به انسانیت نزدیک میشوم. روزگاری است که همه پی هم چهره بدل میکنند و صداقت و سادگی نهایت نادانی و جهالت پنداشته میشود. قالی خوش رنگ و پر نقش و نگار خوبی ها زیر افتاب سوزان دروغ و فریب رنگ باخته است و دیگر حتی بر شانه ی باور خویش نیز نمیتوان تکیه کرد. گذر زمان محک خوبی است برای اثبات راستی ها و دروغ هایی که روزگاری راست می نمودند.

باگذر رخش زمان گردوغبار بی اعتنایی و درد بر سر و صورت خاطرات مینشیند … زمان همیشه خاطرات را خاک آلود میکند…

۲۴ مهر ۱۳۹۰

سی ساید

 

چرا؟

ثانیه ها بی تاب می تپند و ضمیر تب دار من بی قرار و بی خواب جستجوگر پرسشهای لاینحلی است که نه ذهن خسته از کاویدنم را یارای پاسخ است و نه افکار نامتمرکزم. هیاهوی پر شور و نابسامان اشفتگی در میان گیسوان مجنون و نا ارام اندیشه خرامان خرامان جولان میکند و سایه ی تار ابرهای تردید بر تن رنجور و نحیف سوالی که هنوز زاده نشده است سنگینی میکند. دیرگاهی است که رگبارهای پیاپی حیرت بر پیکر بی دفاع سکوت و ندامت جان میسپارد. شاید کبک های سر فرو برده در برف خبر از سادگی ات گرفته اند و شاید این است که بیشتر از همیشه در رویای ناپایان ناباوری غوطه وری… کلاغها در همه ی شهر حیرتت را جار زدند و ناقوسها نوای خوبی های مبهم را بلند تر از همیشه نواختند. و این است دلیل این همه ابهام و چشم پوشیدن بر همه ی باورهای خموش و درست… گوشها فراتر از ظرفیت نشوند و زمین فراتر از گنجایش نپذیرد و زمان تا همیشه و ابد پاسخگوی راستین همه ی باورها و ناباوری ها باشد..

۲۰ سپتامبر ۲۰۱۱